انسان شناسی قسمت دوم
نسبت دين و انسان
دين عامل و ضامن حيات انسانى بشر است . بدون دين زندگى انسان به محدوده كمالات و زندگى حيوانات و گياهان منحصر مى شود. تنها دين است كه مى تواند انسان را از سطح كمالات حيوانى و گياهى به افق زندگى و حيات لايق انسانى برساند. قرآن كريم اين حقيقت را كه تنها دين مى تواند تاءمين كننده حيات ويژه انسانى باشد با بيانى بسيار زيبا اين گونه اعلام مى كنند:يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للر سول اذا دعاكم لما يحييكم .
اى كسانى كه ايمان آورده ايد اجابت كنيد خدا و رسول را هنگامى كه شما را دعوت مى كنند به چيزى كه آن چيز به شما حيات مى دهد. ( انفال 29 )
مفهوم آيه اين مى شود كه در اجابت خدا و رسول ، حيات ويژه اى براى انسان وجود دارد و به عبارت ديگر پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) از سوى خداوند چيزى آورد، كه اگر مردم به آن تمسك كنند حيات جديدى خواهد يافت .
مفهوم مخالف اين آيه اين است كه بدون اجابت خدا و رسول ( صلى الله عليه و آله ) هيچ كس از آن حيات ويژه برخودار نمى شود.بنابراين كار دين ، رساندن انسانها به مرحله بالاتر از حيات يعنى حيات انسانى است به طورى كه هيچ كس بدون نمى تواند به اين مرحله از حيات نايل شود. لذا كسانى كه ديندار و اهل اجابت دين نيستند داراى حيات هستند، ولى حيات مرحله گياهى و حيوانى . اما حيات انسانى فقط ويژه اهل دين است .
حال بايد ديد كه اين حيات را چگونه براى پيروان خود تاءمين مى كند و به عبارت ديگر پيروان يك دين چه بايد كنند تا از حيات مرحله بالاتر برخوردار شوند؟ آيه مذكور جواب اين سوال را به روشنى داد و آن اجابت خداوند و پيامبرش است در دينى كه براى انسانها آورده است . تعاليم و دستورات حيات بخش دينى به سه بخش تقسيم مى شوند كه پيروان آن بايد با هر سه بخش رابطه مناسبى بر قرار كنند.
الف - عقايد يا اصول دين كه همان جهان بينى و انديشه ها و افكار انسانى است .
ب - اخلاقيات كه مبتنى بر جهان بينى است و مراد از آن ملكات و صفات ثابت روحى است .
ج - احكام يا فروع دين كه دستور العمل عبادات ، معاملات و قسمتى از ارتباطات انسان است براى رسيدن به حيات ويژه انسانى و يا به تعبير قرآن حيات طيبه مى باشد.(8) پيروان دين بايستى به سلسله اى از عقايد حقه و صحيح كه در متن تعاليم دينى جاى دارد متعقد باشد، عقايدى از قبيل : مبداء معاد، نبوت ، امامت و....
بنابر اين دين عامل اساسى حيات ويژه بشرى است كه انسان با اجابت آن ، يعنى بر قرارى ارتباط صحيح روحى و عملى با همه بخشهاى آن به اين حيات طيبه دست پيدا خواهد كرد.به عبارت ديگر حيات طيبه مجموعه اى از عقايد، اخلاق و اعمال مطابق دستور خداوند (اعمال صالح ) است .
مراحل حيات انسان
دين براى حيات انسان دو مرحله يا دو نشئه را معرفى مى نمايد:
مرحله يا نشئه دنيا كه محدود و موقت است و در حقيقت مرحله مقدماتى حيات اوست .
مرحله يا بشئه آخرت كه نامحدود و جاودانه است و نتيجه و محصول حيات دنياست .
ما در اين مقاله به تناسب بحثمان به معرفى اجمالى اين دو مرحله مى پردازيم .
حيات دنيا و اقامت موقت انسان در زمين
همه موجودات عالم به تناسب ساختار وجودى خود و كمالات ويژه شان ، حركت و بازگشتى به سوى خداوند دارند و خداوند به عنوان كمال مطلق و خالق و رب و اله آنها، مقصود نهايى و هدف همه موجودات است . انسان نيز از اين مسير عمومى مستثنى نيست . او نيز همراه با كاروان هستى به سوى مبداء متعال و مقصد اعلى در حركت است و در نهايت همراه با ساير موجودات به لقاى رب خود خواهد رسيد. انسان با داشتن روحى الهى ، حركت به سوى ابديت و به سوى رب خود را، از زمين آغاز مى كند.
ولم فى الارض مستقر و متاع الى حين قال فيها تحيون و فيها تمو تون و منها تخرجون .
استقرار شما در زمين و بهره منديتان از آن براى مدتى معين است . در اين زمين زندگى مى كند و در آن مى ميرد و از آن بر انگيخته مى شويد.(9)
به عبارت ديگر زمين مركزى موقت براى زندگى و حيات انسان است . اين مدت موقت از زندگى از روى زمين ، در زبان دين به حيات دنيا ناميده مى شد.امام على (عليه السلام ) علت اين نامگذارى را چنين بيان مى فرمايد:
انما سميت الدنيا دنيا، لاتها ادنى من كل شى ء بدرستى كه دنيا، دنيا ناميده شد به دليل اينكه از هر چيزى پست تراست .(10)حيات دنيا همان طور كه از نامش پيداست پست ترين مرحله از مراحل حيات و پايين ترين مرحله وجود است . لذا كمترين كمالات ، از جمله حيات در آن ظهور دارند.حيات واقعى در آخرت است كه باطن و اصول اين جهان است و همه و كمالات به طور تام و كامل و خالص در آن است . هر چه از كمالات در دنياست ، از آن عالم تابيده است و اين مقدار از حيات دنيا و كمالات آن ، آن قدر كم و ضعيف است كه در برابر آخرت بازيچه اى بيش نيست . به طور كلى هر كمالى را كه خداوند در زمين قرار داده است ، متناسب با حيات دنياست . يعنى حيات ضعيف و پست . خداوند در اين باره مى فرمايد: فما او تيتم من شى فمتاع الحيوه الدنيا و ما عندالله خير و ابقى للذين امنوا و على ربهم يتو كلون
آنچه كه از نعمتهاى دنيا به شما داده شده متاع متناسب با حيات دنياست و آنچه نزد خداست بسيار بهتر و باقى تراست - ولى - براى كسانى كه ايمان بياورند و در كارهايشان به پروردگارشان توكل كنند.(11)
اصل هر چيزى و هر كمالى بزد خداست .
ان من شى ء الا عند نا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم .هيچ چيز در عالم نيست مگر آنكه خزينه هاى آن نزد ماست و ما چيزى نازل نمى كنيم مگر به اندازه معين . (12)
بنابر اين آنچه كه نزد خداست بهتر و باقى تراست . ولى شرط رسيدن به كمالات سعادت بخش ابدى ، ايمان و تقواست . در جاى ديگر مى فرمايد:و ما او تيتم شى ء فمتاع الحيوه الدنيا و زينتها و ما عندالله خير و ابقى افلا تعقلون .
آنچه كه از نعمتهاى اين دنيا به شما داده شده است ، متاع و زيورى متناسب با حيات پست - دنيا- است و آنچه نزد خداست بسيار بهتر و باقى تراست آيا تعقل نمى كنيد(13) ؟
مرگ و آخرت
پس از سپرى شدن حيات موقت دنيا، فرصت انسان براى كسب شرايط زيستى حيات ابدى پايان مى يابد و او با مرگ بدن به نشئه و عالمى ديگر وارد مى شود و در آنجا بر اساس آنچه كه روح او كسب نموده به سير خود تا مرحله بعدى حياتش يعنى قيامت ادامه مى دهد.
قل ان الموت الذى تفرون منه فانه ملاقيكم ثم تردون الى عالم الغيب والشهده فينبئكم بما كنتم تعملون .
بگو مرگى كه شما از آن فرار مى كنيد، حتما شما را ملاقات مى كند و سپس به سوى داناى پنهان و پيدا- خداوند- باز مى گرديد و او شما را به آنچه كرديده ايد آگاه مى سازد. (14)
و اين سرنوشت قطعى همه انسانهاست كه يكى پس از ديگرى و نسل به نسل با سپرى شدن عمرشان به عالم ديگرى منتقل مى شوند و اين جريان آن قدر ادامه مى يابد، تا عمر زمين و آسمانها و جهان خلقت به سر آيد و با سپرى شدن اجل آنها نظم جهان به هم مى خورد واز بين مى رود و حيات دنيا پايان يافته و دگرگون مى گردد و قيامت تحقق مى يابد و انسان وارد مرحله جديدى از زندگى خود كه حيات ابدى است ، مى شود.
قرآن در اين باره مى فرمايد:يوم تبدل الارض غير الارض و السموات و برزوالله الواحد الهار.
روزى كه زمين به زمينى ديگر و آسمانها نيز به آسمان ديگر تبديل شود و - مردم - در پيشگاه خداى يگانه مقتدر حاضر شوند.(15)
ونيز مى فرمايد:ما خلقنا السموات والارض و ما بينها الا با لحق و اجل مسمى .ما آسمانها و زمين را جز به حق و براى مدتى معين نيافريديم . (16)
و همچنين درباره حتميت معاد و قيامت مى فرمايد:و ان الساعه اتيه لاريب فيها و ان الله يبعث من فى القبور.
و مسلما ساعت قيامت بدون هيچ ترديدى خواهد رسيد و خداوند به يقين مرده ها را از قبر برمى انگيزد.(17)
و يا:ذالك اليوم الحق فمن شاء انخذالى ربه ماباء.چنين روزى - قيامت حق است پس هر كس مى خواهد، براى خود نزد پروردگارش منزلتى يابد. (18)
در اين آيه علاوه بر حق قيامت و قطعيت آن به نحوى رابطه بين زندگى دنيا و آخرت را بيان مى كند كه چون چنان روزى حق است و چون آن روز، روز ظهور سلطنت مطلقه الهى است ، هركس مى خواهد در آن روز سعادتمند باشد، از همين امروز به فكر مقام و منزلت در نزد پروردگار خود باشد.
اصالت حيات آخرت در برابر حيات دنيا
انسان يك موجود ممتد و متكامل از دنيا به بى نهايت است و حيات او در دنيا به خاطر محدوديتها و ضعفهايى كه در عالم طبيعت است ، حياتى بسيار ضعيف و پست است و اگر انسان مدارج كمال را درست طى كند به حياتى بالاتر و قويتر و بهتر خواهد رسيد.اينكه انسان چگونه مدارج كمال را طى كند تا به حيات بالاتر و بهتر برسد مطلبى است كه درباره آن بعدا خواهيم گفت . در بررسى و ارزيابى حيات دنيا و آخرت بهترين و تنها مرجع ما خالق و مالك دنيا و آخرت است .
لله الاخره و الاولى . آخرت و دنيا فقط از آن خداست . (19)
هيچ كس بدن استمداد از او نمى تواند درباره اين دو نظام اظهار نظر درست و ارزيابى دقيقى كند. حال ببينيم خالق و مالك و مدبر اين دو نظام (نظام دنيا و آخرت ) درباره آنها چه مى فرمايد.
خداوند در چند جاى قرآن كريم حيات دنيا را مقابل آخرت بازيچه و پست معرفى نموده كه نمونه هايى مى آوريم :
و ما الحياه الدنيا الا لعب و لهو و للدار الاخره خيرللذين يتقون افلا تعلقون . حيات دنيا جز مشغوليت و بازى بيش نيست و همانا سراى آخرت براى اهل تقوا بسيار بهتر است . آيا تعقل نمى كنيد(20) ؟
و در جاى ديگر ضمن معرفى مراحل حيات دنيا، آن را فريب و غرور معرفى نموده و ضعيف بودن اين حيات را با مثالى تبيين مى كند:اعلموا انما الحيوه الدنيا لعب و لهو و زينه و تفاخر بينكم و تكاثر فى الا موال و الاولاد كمثل غيث اعجب الكفار نباته ثم يهيج فتراه مصفرا ثم يكون حطاما و فى الاخره عذاب شديد و مغفره من الله و رضوان و ما الحيوه الدنيا الا متاع الغرور.
بدانيد كه زندگى دنيا به حقيقت مشغوليت و بازى و خود آرايى و فخر فروشى به يكديگر و حرص زياد كردن اموال و اولاد است و در مثل مانند بارانى است كه بموقع ببارد و گياهى در پى آن از زمين برويد كه زارع را تعجب آورد و سپس مى بينى كه زرد و خشك شود و مى پوسد و در عالم آخرت عذاب سخت جهنم - براى كفار- و آموزش و رضايت خداوند- براى مومنين - است و حيات دنيا جز متاع فريب و غرور نيست . (21)
و بازى براى نشان دادن درجه ضعف حيات و موقت و زودگذر بودن آن دنيا چنين مى فرمايد:انما مثل الحيوه الدنيا كماء انزلناه من السماء فاختلط به نبات الارض مما يا كل الناس و الانعام حتى اذا اخذت الارض زخرفها و ازينت و ظن اهلها انهم قادرون عليها اتها امرنا ليلا او نهارا فجعلناها حصيداكان لم تغن بالامس كذلك نفصل الايات لقوم يتفكرون .
در حقيقت مثال حيات دنيا مانند آبى است كه از آسمان نازل مى كنيم تا به رسيدن آن انواع مختلف گياه زمين از آنچه انسانها و حيوانات تغذيه مى كنند، برويد تا آنگاه كه زمين خرم شود و زينت يابد، و مردم آن سرزمين فكر مى كنند، كه خود قادر بر چنين كارى بودند. ناگهان فرمان ما شبانه يا روزانه مى رسد و آن محصول را از بين مى برد و زمين چنان خشك شود كه گويى ديروز چيزى در آن نبوده است ، اين گونه آيات خود را براى اهل فكر واضح بيان مى كنيم .
و بالاخره حيات آخرت معرفى نموده و مى فرمايد:و ما هذا الحيوه الدنيا الالهو و لعب و ان الدار الاخره لهى الحيوان لو كانوا يعلمون .
اين زندگى دنيا چيزى جز لهو و بازى نيست و بدرستى كه حيات حقيقى همان سراى آخرت است اگر بفهمند.
در سوره مباركه يوسف آيه 109 مى فرمايد:ولدار الاخره للذين اتقوا افلا تعقلون
خانه آخرت در حقيقت براى كسانى كه تقوا پيشه كردند بهتر است ، آيا تعقل نمى كنيد.
همان طور كه از آيات فوق پيداست ، خداوند كه خالق انسان و جهان و رب آنهاست و نيز مالك دنيا و آخرت است را بهتر از خود انسان مى شناسد، اصالت را به آخرت داده است و حيات آخرت را براى او بهتر و باقى تر مى داند، البته مشروط به اينكه اهل ايمان و تقوا باشد. همچنين درك اين حقيقت را كه آخرت بهتر و باقى تر است را فقط در توان اهل فكر و تعقل دانسته است يعنى فقط كسانى كه تعقل مى كنند و اهل فكر هستند اصالت را در زندگيشان به حيات بالاتر و به بهتر مى دهند و مبنايشان در كليه امورشان حيات ابديشان است نه حيات ضعيف و موقت دنيا.
پيوستگى و وابستگى دنيا و آخرت
موضوع بسيار مهم در جهان بينى و انسان شناسى قرآنى ، مسله پيوستگى و وابستگى دنيا و آخرت است . يعنى همان طور كه كمالات و نعمتهاى حيات دنيا مرتبه نازله اى از كمالات و نعمتهاى آخرت است ، حيات آخرتى و ابدى انسان نيز. بسته به نوع زندگى اش در دنيا مى باشد.
انسانى كه از كمالات دنيايى به نحو صحيح و در جهت رشد و تعالى خود استفاده نمايد، قادر خواهد بود از كمالات عالى و پايدار آخرت بهره مند گردد، و اگر از كمالات و نعمتهاى حيات دنيا به طور صحيح و در جهت رشد و تعالى خود و تحصيل حيات انسانى استفاده نكرد، قادر نخواهد بود از نعمتها و كمالات آخرت كه اصل و حقيقت كمالات دنيايى هستند، بهره مند گردد و همين عدم قدرت بهره بردارى ، موجب عذاب و رنج آخرت مى شود.
به عبارت ديگر نوع زندگى انسان و خوشبختى و بد بختى او در حيات ابدى ، بستگى كامل به نوع حيات او در زندگى دنيا دارد. هر يك از عقايد، افكار، اعمال و اخلاق ما در دنيا نوع خاصى از حيات در آخرت را براى ما رقم خواهد زد. هر يك از آنها معناى مشخص و تعيين كننده اى خواهند داشت كه طبق مقتضيات نظام آخرت تفسير خواهند شد و ما به باطن آن مى رسيم و با آنها محشور و همراه خواهيم بود.
اين موضوع را كه نوع حيات ما در آخرت بستگى كامل به نوع حيات ما در دنيا دارد، قرآن كريم دهها بار بيانات مختلف متذكر شده است كه چند نمونه را ذكر مى كنيم . هر چند آياتى را كه قبلا ذكر كرديم نيز بوضوع اين حقيقت را بيان مى كنند.
1 - بلى من كسب سيئه و احاطت به خطيئته فاولئك اصحاب النارهم فيها خالدون و الذين امنوا و عملوا الصالحات اولئك اصحاب الجنه هم فيها خالدون .(22)
هر كس اعمال رشتى اندوخت و كردار بدش به او حاطه نموده و وجودش را گرفت ، چنين كسى اهل دوزخ است و براى هميشه در آن معذب خواهد بود و كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى نيك و شايسته كردند، اهل بهشتند و هميشه در بهشت جاويد متنعم خواهد بود.
2 - در روز قيامت همه انسانها بر اساس نوع زندگى شان در دنيا محاسبه خواهد شد.
و نضع الموازين القسط ليوم القيمه فلا تظلم نفس شيئا و ان كان مثقال حبه من خردل اتينابها و كفى بنا حاسبين .(23)
ما ترازوهاى عدل را براى روز قيامت خواهيم نهاد و سمتى به هيچ نفسى شد و اگر عملى به قدر دانه خردلى باشد، در حساب مى آوريم و تنها علم ما براى محاسبه انسانها از همه حسابگران كفايت خواهد كرد.
و نضع الموازين القسط ليوم القيمه فلا تظلم نفس شيئا و ان كان مثقال حبه من خردل اتينابها و كفى بنا حاسبين .(24)
ما ترازوهاى عدل را براى روز قيامت خواهيم نهاد و سمتى به هيچ نفسى نخواهد شد و اگر عملى به قدر دانه خردلى باشد،در حساب مى آوريم و تنها علم ما براى محاسبه انسانها از همه حسابگران كفايت خواهد كرد.
يومئد يصدر الناس اشتاتا ليروا اعمالهم فمن يعمل مثقال ذره خيرا يره و من يعمل مثقال ذره شرا يره .(25)
در آن روز- قيامت - مردم از قبرها پراكنده بيرون آيند كه اعمال خود را ببينند.پس هر كس به قدر ذره اى كار نيك كرده باشد، آن را خواهد ديد و هر كس به قدر ذره اى كار بد مرتكب شده ، آن را خواهد ديد.
3- عده اى كه آخرت را فراموش مى كنند و زندگى شان را براساس حيات ابديشان تنظيم نمى كنند، و نيز كسانى كه از آيات الهى اعراض مى كنند، به خود ظلم مى كنند.
و من اظلم ممن ذكر بايات ربه فاعرض عنها و نسى ما قدمت يداه (26) چه كسى ستمكارتر از آن كسى كه متدكر آيات خدا شده و باز از آنها اعراض كرد و اعمالى را كه جلوتر براى آخرت خويش فرستاده فراموش كرد.
4- در روز قيامت و در آخرت و حيات ابدى تنها چيزى كه به حال انسان سود دارد و مى تواند سعادت او را تامين نمايد، داشتن يك روح سالم است ، روح سالم يعنى فطرتى كه با زياده طلبيهاى طبيعت و جنبه حيوانى انسان ، آلوده و ضعيف و بيمار نشده باشد. روحى كه داراى عقايد، افكار و اعمال صالح و خدا پسندانه باشد.
يوم لا ينفع مال و لابنون الا من اتى الله بقلب سليم .(27)روزى كه نه مال و نه فرزندان و نه هيچ چيز ديگر به حال انسان سود ندهد، مگر اينكه شخص با قلب سليم بر خدا وارد شود.
پيداست كه تحصيل روح سالم بايستى در دنيا صورت بگيرد.
از مجموع آنچه گفته شد و با توجه به اين نكته مهم كه نوع زندگى ما در حيات ابدى بسته به نوع زندگى مان در حيات دنيا دارد، به اهميت و جايگاه اخلاق و نسبت آن با دين بيشتر پى مى بريم .
آنچه كه موجب تضمين سعادت انسان در حيات ابدى است اين است كه انسان در حركت خود از دنيا به آخرت با خود قلب سليم يا روح سالم ببرد.اخلاق نيز نقش تعيين كننده اى در سلامت روح و شاكله انسان دارد.
مسئله اخلاق و تهذيب نفس به قدرى مهم است كه قرآن كريم پس از يازده سوگند، تزكيه و تهذيب نفس را تنها راه سعادت و رستگارى انسان معرفى مى نمايد:قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها.(28) به تحقيق كه هر كس نفس خود را پاك سازد رستگار مى شود و هر كس آلوده اش كند، زيانكار خواهد شد.
در جاى ديگر نيز تزكيه انسانها را مهمترين هدف بعثت انبيا معرفى مى نمايد: (29)همان طور كه پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) نيز هدف بعثت خود را تكميل و تتميم مكارم اخلاق معرفى فرمود: بعثت لا تمم مكارم الاخلاق .
امام خمينى قدس سره درباره اهميت اخلاق چنين مى فرمايد: اشتغال به تهذيب نفس و تصفيه اخلاق كه فى الحقيقه خروج از تحت سلطه ابليس و حكومت شيطان است از بزرگترين مهمات و اوجب واجبات عقليه است (30)
در جاى ديگر مى فرمايد:غايت بعثت دين تزكيه است ، غايت آمدن انبياى دين تزكيه است و دنبالش آن تعليم . اگر نفوسى تزكيه نشده و تربيت نشده وارد شوند در هر صحنه ، در صحنه توحيد، در صحنه معارف الهى ، در صحنه فلسفه ، در صحنه فقه و فقاهت ، در صحنه سياست در هر صحنه اى كه وارد بشود اشخاصى كه تزكيه نشدند و تصفيه نشدند و از اين شيطان باطن رها نشدند، خطر اينها بر بشر خطرهاى بزرگ است .(31)
اخلاق همان طور كه آن را تعريف كرده اند صفات و ملكات ثابت نفس است كه در اثر عوامل مختلفى شكل مى گيرند.
از آن جهت كه انسان براى هدف خاصى خلق شده و از طرفى بين دنيا و آخرت پيوستگى و وابستگى وجود خاصى برقرار است ، بنابراين هر كس بر چگونگى اخلاق خود مسئول است . يعنى انسان با هر اخلاقى خوشبخت و سالم نيست ، نه در دنيا و نه در حيات ابدى آخرت . انسان در دنيا تنها با داشتن اخلاق خاص خوشبخت است و در آخرت نيز چنين است .
حيات آخرت حياتى قانونمند است و در پى ورود هر نفسى به خود واكنش و عكس العمل ويژه اى از خود نشان مى دهد كه به بعضى از مصاديق آن در بحث پيوستگى و وابستگى دنيا و آخرت اشاره شد.
امام خمينى قدس سره درباره واكنش آخرت نسبت به اخلاق انسان اين گونه مى فرمايد:انسان همين طور كه در اين دنيا يك صورت ملكى دنيوى دارد، كه خداوند تبارك و تعالى آن را در كمال حسن و نيكويى و تركيب بديع خلق فرموده كه عقول تمام فلاسفه و بزرگان در آن متحير است و علم معرفه الاعضا و تشريح تاكنون توانسته است معرفت درستى به حال آن پيدا كند، و خداوند انسان را از بين مخلوقات امتياز داده به حسن تركيب و جمال نيكو منظر كذلك از براى او يك صورت و شكل ملكوتى غيبى است ، كه آن صورت تابع ملكات نفس و خلق باطن است در عالم بعد از موت ، چه برزخ باشد يا قيامت . انسان اگر خلق باطن و ملكه و سريره اش انسانى باشد، صورت ملكوتى او نيز صورت انسانى است ولى اگر ملكاتش غير ملكات انسانى باشد، صورتش انسانى نيست و تابع آن سريره و ملكه است .(32)
در جاى ديگرى مى فرمايد:بدان كه ميزان در اين صور مختلفه ، كه يكى از آنها انسان است ، و باقى چيزهاى ديگر، وقت خروج نفس است از اين بدن و پيدا شدن مملكت برزخ و غلبه سلطان آخرت كه اولش در برزخ است . در وقت خروج از بدن با هر ملكه اى از دنيا رفت ، با آن ملكه صورت آخرتى مى گيرد، و چشم ملكوتى برزخى او را مى بيند و خود او هم وقت گشودن چشم برزخى ، خود را به هر صورتى هست مى بيند، اگر چشم داشته باشد.(33)
بنابراين درباره نسبت دين و اخلاق با توجه به اينكه دين براى انسان آمده است و آمده كه او را به مقام ويژه انسانيت و خلافت الهى برساند و با توجه به اينكه انسان بدون تهذيب اخلاق هرگز صورت حقيقى خود را نمى يابد، مى توانيم بگوييم كه اخلاق ، روح دين است . اخلاق به قدرى مهم است كه به تعبير قرآن كريم اگر رعايت نشود به عقايد نيز لطمه وارد خواهد ساخت و عقايد را از بين مى برد.
ثم كان عاقبه الذين اساو السواى ان كذبوا بآيات الله و كانوا بها يستهزءون .(34)آخر و سرانجام كار آنان كه به اعمال زشت پرداختند اين شد كه آيات الهى را تكذيب كردند و آنها را به تمسخر گرفتند.
ابعاد و مراتب نفس انسان
مهمترین اصل در انسان شناسی، معرفت نفس و خودشناسی است. این اصل از خودقرآن کریم الهام گرفته است.
قرآن درباره نهاد و درون آدمی، همانند روانکاوی «نظریه ای چهار بعدی » را مطرح ساخته است، بنابر نفس شناسی قرآن، شخصیت آدمی یا روح انسانی، از چهاربعد یا چهار گونه نفس تشکیل شده است:
1 - نفس اماره: یا وسوسه گر به بدی.
نفس اماره انسان را به دنبال تمایلات حیوانی و شهوات می کشاند. اصطلاح قرآن برای این حالت نفس «اماره بالسوء»یعنی بسیار فرمان دهنده به انجام پلیدی است. (ان النفس لاماره بالسوء الا مارحم ربی) (1)
«یعنی کار نفس این است که انسان را زیاد به کارهای زشت امرمی کند».
نفس اماره نفسی شرور است که باید مهارش کرد و شاید حدیث نبوی:«اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک » «سرسخت ترین دشمن تو نفس تو می باشد که در کنار تو است ». ناظر به این حالت نفس باشد.
2 - نفس لوامه ملامت گر یا وجدان اخلاقی.
قرآن از آن به «نفس لوامه » تعبیرکرده است: (لا اقسم بیوم القیامه و لا اقسم بالنفس اللوامه) (2) .
«قسم به روز قیامت، و قسم به نفس لوامه، وجدان بیدار و ملامت گر».
«لوامه » هم مانند «اماره » صیغه مبالغه است یعنی بسیار ملامت کننده. واین همان چیزی است که از آن به عنوان «وجدان اخلاقی » یاد می کنند در بعضی از انسانها بسیار قوی و نیرومند است و در بعضی بسیار ضعیف و ناتوان، نفس اگر به این مرحله برسد، کمالی برای او است.
انسانی که دارای این روحیه است اگرچه در برابر گناه مصونیت پیدا نمی کند وگاهی ممکن است لغزش پیدا کند، ولی بعد بیدار می شود توبه می کند و به مسیرسعادت باز می گردد. به این معنی انحراف درباره او کاملا ممکن است ولی موقتی است نه دائم، گناه از او سر می زند، اما چیزی نمی گذرد که جای خود را به ملامت و سرزنش و توبه می دهد.
3 - نفس ملهمه
مرحله سومی که از برای نفس در قرآن کریم ذکر شده است، نفس «ملهمه » است در سوره «شمس » آمده است: (و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها) (3) . «قسم به نفس و آن موجودی که نفس را خلق کرده است که خداوند تبارک و تعالی باشد، قسم به نفس و قسم به خدای نفس که زشتیها وخوبیها را به نفس الهام کرده است ».
در این مرحله نفس به قدری بیدار شده که مورد توجه خدا قرار گرفته است و درهر کاری که برایش پیش می آید، می تواند قضاوت صحیح کند به این معنی یک نحواتصالی به عالم غیب پیدا کرده است که می تواند خوب و بد را تشخیص دهد.
4 - نفس مطمئنه
عالی ترین مرحله نفس، مرحله ای است که نفس، متصل به حق می گردد و به واسطه این اتصال و ارتباط با خداوند، دارای اطمینان و آرامش کامل می شود و به هیچ نحو تزلزلی در آن راه پیدا نمی کند.
در سوره «فجر» می خوانیم: (یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه) (4) . «ای نفس مطمئنه! به سوی پروردگارت باز گرد، درحالی که هم تواز او خشنودی و هم او از تو».
در آیه دیگری دارد: (الا بذکر الله تطمئن القلوب) (5) .«با یاد خدا و توجه به خدا دلها آرام می گیرند».
در حدیثی که به «حدیث عرفان » معروف است، پیامبر اکرم(ص) می فرماید: «من عرف نفسه فقد عرف ربه » (6) .«هرکس خود را بشناسد، پروردگار خود را شناخته است ». «خواجه نصیرالدین طوسی » این حدیث را به این صورت در کتاب خودآورده است: «من عرف نفسه فقد عرف ربه، تفکروا فی آلاءالله و لا تتفکروا فی الله » (7) . «هرکس نفس خود را بشناخت، خدای را بشناخت، فکر در نعمتهای خدای کنید نه در خدای ».
طبق همین حدیث «شناخت خود» برابر با شناخت خداوند بشمار می رود.
در کتب پیامبران گذشته این کلام معروف است که باانسان گفت: «یا انسان اعرف نفسک تعرف ربک » (8) «ای انسان خود را بشناس تا خدایت را بشناسی ».
پس شناخت نفس کلید معرفت حق تعالی است و محور اساس تکامل و اول ظهور وپیدایش نور حقیقت می باشد. و مقصود از نفسی که شناختن آن عین شناختن حق تعالی است، همان روح انسانی است که از عالم امر پروردگار صادر گشته است(قل الروح من امر ربی) (9) .
کیفیه النفس لیس المرء یدرکها فکیف کیفیه الجبار ذی القدم هو الذی انشاء الاشیاء مبتدعا فکیف یدرکه مستحدث النسم (10)
اکنون که انسان به کیفیت نفس خویش آگاهی نتواند داشت، پس چگونه می تواند به چگونگی پروردگار قدیم خود آگاهی یابد؟
اوست که همه موجودات را به قدرت خویش آفریده، پس آن کس که حادث است به درک ذات خالق خود، چگونه دست تواند یافت. به این معنی آن کس که از شناختن نفس خویش عاجز و ناتوان است، از معرفت آفریننده خود، ناتوانتر خواهد بود.
اول قدمی که انسان پا در جاده تکامل و سعادت می گذارد، شناختن جسم خاکی وروح آسمانی است یعنی تمیز دادن و فرق گذاردن بین بدنی که از عالم مادیات سرشته شده و روحی که از عالم مجردات و ملکوت اعلی نزول یافته که انسان واقعی همان است تمام عیوب ما ناشی از این است که خود را نمی شناسیم و خیال می کنیم که فقط انسان همین بدن خاکی و احساسات حیوانی است، غافل از این که در پس پرده قوای مادی، روح الهی پنهان است که انسان حقیقی او است.
آدمی در پرتو خودشناسی به نیازهای درونی و برونی خویش پی می برد و عواملی که مایه تعالی و تکامل اوست، تشخیص می دهد و سر انجام به کمالی که لایق مقام انسان است، نائل می گردد.
اولیاء گرامی اسلام ضمن روایات متعددی اهمیت و ارزش خودشناسی را تذکر داده و یادآور شده اند که معرفت نفس مایه پیروزی و موفقیت انسانهاست وخودناشناسی موجب سقوط و تباهی آنان است.
علی(ع) می فرماید: «نال الفوز الاکبر من ظفر بمعرفه النفس » (11) .«کسی که به خودشناسی دست یافته از بزرگترین خیر و خوبی برخوردار شده است ».
باز علی(ع) فرمود: «من لم یعرف نفسه بعد عن سبیل النجاه و خبط فی الضلال والجهالات » (12) .«کسی که خود را نشناسد از مسیر صحیح و نجات بخش دور می شودو به راه جهل و گمراهی می گراید».
مردی نزد رسول خدا(ص) آمد و پرسید: «کیف الطریق الی معرفه الله »؟ «راه شناخت حق کدام است؟». حضرت فرمود: «معرفه النفس » (13) «شناخت خود».
امام باقر(ع) می فرماید: «ولا معرفه کمعرفتک بنفسک » (14) «هیچ شناختی همچون شناخت وجود خود نیست ».
و علی(ع) فرموده: «معرفه النفس انفع المعارف » (15) «شناخت خود،سودمندترین شناختهاست ».
«افضل العقل، معرفه الانسان بنفسه، فمن عرف نفسه عقل و من جهلهاضل » (16) . «برترین آگاهی، این است که انسان خود را بشناسد، پس هرکس خودرا شناخت آگاه شد و هرکس نشناخت گمراه گشت ».
بدون تردید کسی که می خواهد انسان باشد، و با سجایای انسانی زیست کند، بایدخود را بشناسد و به تزکیه نفس بپردازد، مالک اراده خود گردد، غرائز حیوانی را با نیروی عقل و وجدان مهار نماید.
علی(ع) فرمود: «العارف من عرف نفسه فاعتقها و نزهها عن کل ما یبعدها ویوبقها» (17) .«عارف و دانا کسی است که خود را بشناسد، موجبات آزادی خویش را فراهم آورد و نفس را از هر عاملی که باعث دوری از سعادت و کمالش می شود،منزه دارد».
باز می فرماید: «عجبت لمن ینشد ضالته و قد اضل نفسه فلا یطلبها».«تعجب می کنم از کسی که همیشه سراغ گمشده خود را می گیرد ولی خود را گم کرده و هیچ در طلب آن نیست ».
«عجبت لمن یجهل نفسه کیف یعرف ربه؟».«در شگفتم از کسی که خود رانشناخته، چگونه خدایش را می شناسد».
«من عرف نفسه فقد انتهی الی غایه کل معرفه و علم ».«هرکس خود را شناخت به پایان هر شناخت و آگاهی رسیده است ».
«من لم یعرف نفسه، بعد عن سبیل النجاه حبط فی الضلال والجهالات » (18) .«هرکس خود را نشناخته، از راه رستگاری دور گشته و در جهالت و گمراهی افتاده است ». آری چیزی که هیچ تردیدی در آن نمی توان کرد، این است که معرفت نفس برترین راه ها و نزدیکترین راه به کمال است و تنها سخن در مورد کیفیت سیر وپیمودن مسیر این راه است برخی چنین پنداشته اند که چگونگی پیمودن این راه در شرع بیان نشده است و حتی برخی در کتابهای خود نوشته اند که این روش دراسلام همچون رهبانیت است که مسیحیان در دین مسیح، بدعت گذاشتند بی آنکه حکمی الهی در مورد آن نازل شده باشد.
و از همین روست که برخی از ریاضتها و روشهای مخصوص که در نزد این گروه یافت می شود، در کتاب و سنت و روایات اهل بیت یافت نمی شود و در سیره رسول خدا(ص) و خاندان پاک او مشاهده نشده است اما آنچه که نزد اهل حق، قیقت به شمار می آید و از کتاب و سنت آشکار می شود، این است که شریعت اسلام به هیچ وجه به غیر خدا و اعتماد و گرایش به غیر او را به سالکان راه اجازه نمی دهد.مگر این که خود به لزوم و انجام آن فرمان داده باشد و همواره شریعت اسلام هیچ چیزی از لوازم سیر به سوی الهی فرو گذار نکرده است.
جهاد اکبر
از نظر عرفان اسلامی، نهاد آدمی طرفه معجونی از «فرشته » و«شیطان » یا آمیزه ای از صفتهای متضاد است، این تضاد از نظر قرآن و عرفان ناچار تضادی بنیادی، درونی و ناچار همیشگی است و تفاوت انسانها نیز نسبت به یکدیگر در پیروزی و عدم پیروزی در برقراری تعادل میان این «ابعادمتضاد» در درون خویشتن است.
در روایات اسلامی «جنگ با نفس » و پیکار با تضاد درون «جهاد اکبر» و«جهاد افضل » «برترین نبرد» نامیده شده است زیرا از یک طرف این جنگ سخت و دشوار از تمام پیکارهای خونین در میدان جنگ سخت تر و مشقت بارتر است و ازطرف دیگر پیروزی بر دشمن درونی و غلبه بر نفس خودکامه به مراتب ارزنده تر وثمربخش تر از غلبه بر خصم برونی و پیروزی بر دشمن در صحنه های نبرد است!
خداوند متعال می فرماید: (و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنه هی الماوی) (19) .«اما آن کس که از مقام پروردگار خویش، پروا کند ونفس خود را از هوی و هوسها باز دارد بی شک در بهشت مسکن خواهد داشت » امام باقر(ع) فرمود: «لا فضل کالجهاد و لا جهاد کمجاهده الهوی » (20) «هیچ برتری و فضیلتی همانند جهاد نیست و هیچ جهادی در قدر و منزلت با جهاد نفس برابری ندارد». و برترین وظیفه هر عارف در هرحال شرکت در این «برترین پیکار»است تا نفس را رام و مهار کند و از قدرتش بکاهد.
آری زیربنای ترقی و رکن اساسی تکامل انسان، جهاد با نفس و رام ساختن هوی وتمنیات حیوانی است، سعادت مادی و معنوی ایجاب می کند که آدمی غرائز کور وبی شعور را تعدیل نماید و تمایلات بی قید و بند خود را محدود سازد.
امام صادق(ع) می فرماید: «لا تدع النفس و هواها فان هواها فی رداها وترک النفس و ماتهوی دائها و کف النفس عما تهوی دوائها» (21) .«نفس خود رابا هوا و هوسها رها مکن چرا که هوای نفس سبب مرگ نفس است و آزادگذاردن نفس در برابر هواها درد آن است و باز داشتن آن از هوا و هوسهایش دوای آن است ». نه تنها جهنم آخرت زائده هواپرستی است که جهنمهای سوزان دنیا همچون ناامنیها، جنگها، خونریزیها، کینه توزیها همه ناشی از آن است.
علی(ع) فرمود: «جهادالنفس ثمن الجنه، فمن جاهدها ملکها و هی اکرم ثواب الله لمن عرفها» (22) .«جهاد بانفس بهای بهشت است، پس کسی که با نفس خودجهاد کند، بهشت را مالک شود».
این گرامی ترین پاداش خداست از برای کسی که آن را بشناسد پس کسی که سعادت دنیا و آخرت را می خواهد، باید مشقت تزکیه نفس را تحمل کند و به سختیهای مجاهده تن دردهد و با تکلف بر هوای نفس خویش پیروز گردد و غرائز سرکش رامهار نماید. علی(ع) فرموده است: «اکره نفسک علی الفضائل فان الرذائل انت مطبوع علیها» (23) .«فضائل اخلاق را به خود تحمیل کن و خویشتن را با تکلف به ملکات حمیده ملزم و متعهد نما، چه آن که نفس سرکش آدمی به طبع غرائزحیوانی و صفات ناپسند گرایش دارد باید با مجاهده و کوشش به راه فضیلت سوق داد و بامشقت و زحمت به سجایای انسانی متخلق ساخت ».
زمانه گوهر آزادی آن زمان بنهد به دامنت که ز دام هوی شوی آزاد عنان خنگ شرف را کجا به دست آرد کسی که پا ز رکاب هوس برون ننهاد
آری پیکار با «نفس اماره » به خاطر «مهار» آن نه تباهی مطلق آن، کارسخت و دشوار است و مسلما بدون تحمل رنج و مشقت امکان پذیر نیست و لذا درعرفان اسلامی ریاضت در حد مشروع و تحمل رنج و مشقت یکی از ارکان مهم آن شمرده شده است. و کاملا واضح است این نوع ریاضت با ریاضت های جانفرسای برخی از فرق صوفیه از جمله «ملامتیه » فرق اساسی دارد آنها به بهانه «غلبه برنفس » و «غرور شکنی » و «نفس کشی » کار «خودستیزی » و شکنجه پرستی را،تا بدانجا می کشند که به هر پستی تن در می دهند تا مورد «ملامت » و تحقیرمردمان قرار گیرند و از همین رو نیز آنان را «ملامتیه » یا «ملامتیان »نامیده اند.
این قبیل مجاهدتها و ریاضتها ممکن است به نظر خیلی سخت هم باشند و تحمل آنها و مداومت بر آنها مشکل هم باشد ولی مساله تنها این نیست که انسان مجاهدت بکند و ریاضت بکشد و به سختی بیفتد، بلکه نحوه مجاهدت و ریاضت وکیفیت آن و نوع آن دارای اهمیت است.
مجاهدت به نحو خاص شرعی و ریاضت با کیفیت خاص است که می تواند انسان رانجات بدهد و به نتیجه مطلوب برساند.
ناگفته نماند هر مجاهدت و ریاضتی، اثر یا آثار خاصی را به دنبال خود دارد،چه بسا افرادی که در طریق سلوک نیستند و مقاصد دیگری را دنبال می کنند وبرای رسیدن به مقاصد خویش دست به ریاضتهای سخت و دشوار می زنند و بعد ازمدتها ریاضت به یک سلسله آثار و احوال بخصوصی می رسند ولی پیداست که این قبیل افراد در طریق سلوک الی الله نبوده و اصلا منظور آنها تقرب به خداوندمتعال نمی باشد. پس یک فرد سالک به سلوک شرعی با یک مرتاض غیر سالک فرق می کند. به این معنی کسی که قصد حق دارد و در طلب حق گام برمی دارد و به مجاهدت و ریاضت از نوع شرعی آن می پردازد و طریقه انتخابی او از جانب حضرت احدیت و از راه وحی به انسانها ابلاغ شده است، با کسی که قصد حق ندارد وبرای مقاصد دیگری به مجاهدت و ریاضت می پردازد و یا این که قصد حق دارد ولی طریقه و مجاهدتها و ریاضتهای انتخاب شده توسط او، طریقه درستی نیست و طبعاخصوصیات و آثار و احوال غیر مادی که برای این دو، پیش می آید، با سالک الی الله متفاوت خواهد بود. و لذا پیامبر اکرم(ص) مسلمانان را از اعمال مرتاضانه و زهدها و ریاضتهای طاقت فرسا باز می داشت «عثمان بن مظعون » راکه پشت و پا به لذائذ دنیا زده و به اعتکاف نشسته بود و زنش از او شکایت به پیامبر برد، از این کار منع کرد و یکی دیگر از صحابه که تصمیم گرفته بود خود را خصی کند به شدت مورد انتقاد و نکوهش پیامبر واقع شد و روایات متعدد از این قبیل (24) . پس چه نیکوست این سخن بعضی از اهل کمال که گفته است: «رهاکردن ریاضات شرعی و گرایش به ریاضتهای شاق و دشوار در حقیقت گریختن از دشوارتر به سوی آسانتر است زیرا پیروی از شرع برای قتل نفس وکشتن مستمر و دائمی آن است که مادام که نفس موجود است این ریاضتها بر قراراست، اما ریاضتهای شاق و دشوار قتل دفعی و آنی برای نفس هستند و از همین رو آسانترند و نیاز به ایثار کمتری دارند».
خلاصه شریعت اسلام، در بیان کیفیت سیر و سلوک از طریق معرفت نفس چیزی رافروگذار نکرده است.
پی نوشت ها:
1- سوره یوسف: 53.
2- قیامت: 1 و2.
3- سوره شمس: 7.
4- سوره فجر: 27 و28.
5- سوره رعد: 28.
6- بحارالانوار، ج 2، ص 32، ح 23.
7- اخلاق محتمشی، ص 8، چاپ دانشگاه تهران.
8- کیمیای سعادت، غزالی، ج 1، ص 41.
9- سوره اسراء: 85.
10- اخلاق محتشمی، ص 8.
11- غرر الحکم، ص 775.
12- فهرست غرر، ص 287.
13- بحار، ج 70، ص 72.
14- تحف العقول، ص 208.
15- غرر الحکم، ج 2، ص 288.
16- غرر الحکم، ج 2، ص 288.
17- فهرست غرر، ص 243.
18- آمدی، در کتاب غرر و درر از کلمات قصار حضرت علی(ع) در حدود 22 حدیث در معرفت نفس روایت کرده است.
19- سوره النازعات : 40 - 41.
20- مستدرک، ج 2، ص 271.
21- نورالثقلین، ج 5، ص 7 ،5 ، حدیث 45.
22- غرر و درر، ج 3، ص 366.
23- فهرست غرر، ص 309.
ساختار هويت و ابعاد زندگي انسان:
انسان به طور کلي داراي سه گونه هويت است.
1. هويت بشري که در عرصه حيات طبيعي شکل مي گيرد و توسط نفس مديريت مي شود.
2. هويت انساني که در عرصه حيات عقلاني و توسط نيروي عقل رشد مي کند.
3. هويت الهي که در عرصه حيات عرفاني و قلب پرورش مي يابد.
هويت بشري و حيات طبيعي:
آنکه مي خورد و مي خوابد، ازدواج و آميزش مي کند، شهوت و غضب دارد، کار و تلاش طبيعي انجام مي دهد، هويت بشري انسان است. در قرآن کريم آمده: سران کفر به به قوم خود مي گفتند: آنکه که ادعاي پيامبري دارد، جز بشري مانند شما نيست. از آنچه شما مي خوريد و مي نوشيد، مي خورد و مي نوشد، ما هذا الا بشر مثلکم ياکل مما تاکلون منه و يشرب مما تشربون. مومنون، 33.
هويت بشري انسان از سنخ حيوان است؛ يعني نوعي از انواع حيوانات محسوب مي شود و تحت عنوان حيوان سخنگو تعريف مي گردد، ولي هويت انساني او از سنخ ملکوت و عوالم فرا طبيعي است و تعريف خاص خود را مي طلبد. خداي متعال آنگاه که بدن و هويت بشري انسان را تکميل کرد و از روح خويش در او دميد و آدمي صاحب بعد مجرد انساني شد به ملائکه فرمود بر او سجده کنند، فاذا سويته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين. حجر، 29.
واژه بشر از بشره است و به چهره ظاهري انسان اطلاق مي شود، همان که از خاک و آب آفريده شده است. اذ قال ربک للملائکة اني خالق بشرا من طين. زماني را به ياد آر که پروردگارت به ملائکه فرمود: من مي خواهم بشري بيافرينم از خاک. ص،71 . و هو الذي خلق من الماء بشرا، و او کسي است که بشر را از آب آفريد. فرقان، 54 .
و يا در آيه اي ديگر دارد که و اذ قال ربک للملائکة اني خالق بشرا من صلصال من حما مسنون. و ياد کن آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان فرمود: من بر آنم بشري از گلي خشک برآمده از لايي بويناک بيافرينم. حجر 28. و در برخي آيات دارد که از خون بسته تکون يافته است.
ازدواج و آميزش يک عمل بشري است به همين دليل هنگامي که حضرت مريم به داشتن فرزند بشارت يافت، فرمود: من چگونه مي توانيم صاحب پسري باشم، در حالي که هرگز بشري با من آميزش نداشته است. قالت انى يکون لي غلام و لم يمسسني بشر. مريم،20.
دليل عدم پذيرش کفار نسبت به انبياي الهي نيز نگاه سطحي آنان به چهره ظاهري ايشان بوده است. سران آنها به ساير مردم مي گفتند: چگونه کسي را به پيامبري مي پذيريد که مانند شما بشر است. گويا آنان مي دانستند که چهره بشري انسان نازل است و صلاحيت دريافت وحي و ارتباط با عوالم ديگر را ندارد، پيامبر بايد کسي باشد که از بشر معمولي فراتر باشد، بدين خاطر انبياي الهي استدلال مي کردند اگر چه ما ظاهرا مانند شما بشر هستيم، ولي با شما از اين نظر که بر ما وحي مي شود و هويت انساني و الهي داريم متفاوتيم. قل انما انا بشر مثلکم يوحى الي. کهف،110.
البته نقش مثبت و منفي طبيعت مادي انسان در مسير خودسازي را نيز نبايد فراموش کنيم. بدن ابزار و مرکب راهواري است که بايد سالک الي الله بر آن بنشيند و با کمک آن به رياضت نفس بپردازد و روح خود را به تعالي برساند، کسي که بدن سالم و قوي ندارد، توان حرکت به سوي خدا را نيز نخواهد داشت، اگر چه اصل حرکت روحاني و معنوي است.
نقش منفي بدن و طبيعت مادي، ايجاد گرايش هاي دنيوي، تحريک اميال غريزي، ايجاد تمايل نسبت به لذت هاي مادي و به چالش کشيدن انسان در عرصه انتخاب و گزينش است که البته وجود اين چالش و درگيري در انسان، از آن جهت که زمينه اختيار و انتخاب آزادانه را فراهم مي کند، نيز مي تواند مفيد و مثبت ارزيابي شود.
هويت انساني و حيات معقول:
انسان در طبيعت پديد مي آيد، ولي نبايد در طبيعت براي هميشه ماندگار شود، زيرا در اين صورت هلاک خواهد شد، چون طبيعت هلاک شدني است. کل شيء هالک الا وجه. قصص، 88.
آدمي در مسير حر کت تکاملي خود حتي بايد از عالم عقل نيز گذر کند و سپس به عالم عشق درآيد و محبت را تجربه نمايد تا به محبوب حقيقي عالم وصول يابد.
در سن تکليف، آدمي ماموريت مي يابد تا دامن از طبيعت بيرون کشد و به عالم عقل و حيات معقول که اصل انسانيت و اختيار او در آن شکل مي گيرد، مهاجرت نمايد. چرا؟ چون اگر انسان در طبيعت بماند و اهل دنيا شود و نتواند به زندگي عقلاني خود که همان حيات طيبه انساني و ايماني است، سامان دهد، از هيچگونه خطري در امان نيست و در نهايت نيز اهل دوزخ خواهد بود.
حيات معقول، يعني زندگي مستند به حجت. در اين نوع زندگي انسان دو گونه حجت دارد، حجت دروني که همان عقل و به تعبيري پيامبر دروني است و حجت بيروني که دين و پيامبران الهي هستند. در حيات معقول انسان براي تمامي افکار، عقايد، اخلاق و رفتار خود دليل و برهان معقول و مشروع دارد و براي هر انتخابي که انجام مي دهد، استدلال مي کند و اينطور نيست که صرفا در پاسخ به اميال نفساني، زندگي و انتخاب کند.
زندگي معقول بر اساس انديشه شکل مي گيرد و نه احساس و ادراک غريزي. در اين نوع زندگي عقل فرمان مي دهد نه اميال و خواسته هاي نفساني. انسان در ابتدا بر اساس ادراک غريزي و احساس نيازهاي طبيعي که در درونش هست، زندگي و رشد مي کند، ولي بعد از سن بلوغ و تکليف وظيفه دارد که زندگي خود را بر اساس انديشه و عقيده سامان دهد و حيات و رشد عقلاني داشته باشد.
البته ماندگار شدن در عالم عقل نيز نوعي عقب ماندگي محسوب مي شود. ايمان و عمل صالح داشتن تازه ابتداي راه است. فيلسوف شدن و حيات معقول داشتن نيز آخر راه نيست. اهل معرفت پس از حيات معقول به وادي عشق و عرفان مي رسند و از رابطه عاشقانه با خداوند و حالات خوش عارفانه لذتي سرشار مي برند.
هويت الهي و حيات عرفاني:
انسان داراي روح و هويتي الهي است كه در عرصه حيات عرفاني دل و عشق و محبت حق تعالي بارور و شكوفا مي شود. حيات عرفاني و عالم عشق چيزي فراتر از عالم عقل و استدلال است. استدلال اهل دل و محبت، دوست داشتن است، اگر چه عشق عرفاني ريشه در عقلانيت و حيات معقول دارد و ثمره و نتيجه عقل است، ولي در وادي عشق، عاشق به فرمان دل و محبت زندگي مي کند، محبتي که هيچ شباهتي به هوس اهل دنيا و طبيعت ندارد.
به عبارت ديگر، درست است که در زندگي عاشق دل فرمان مي دهد و عشق و احساس تصميم مي گيرد، ولي دل و عشقي که ريشه در عقلانيت دارد و احساسي که ثمره تفکر و برآيند شناخت عميق خداي متعال است.
عارف قبل از عاشق شدن، از عالم طبيعت و عقل گذشته و سپس به عالم عشق رسيده است. رابطه عارف با محبوب عالم اگر چه براساس عشق و محبت استوار است، ولي اين عشق خالي از عقلانيت نيست. عشق عرفاني نه تنها با عقل در تضاد نيست، بلکه کاملا همراه و هماهنگ با آن است.
عشق اهل دنيا به مظاهر هستي است و ريشه در شهوت، غريزه و اميال نفساني دارد، ولي عشق عرفاني نسبت به ذات الهي است و ريشه در عرفان و شناخت عميق و توحيدي حق تعالي دارد.
نکته اينکه، شروع اين سير و نفوذ به عالم عقل و عشق از طريق مطالعه، تحصيل دانش و تفکر آغاز و انجام مي پذيرد و هرکز کسي بدون آگاهي قادر نيست حيات معقول و زندگي عارفانه داشته باشد.
اما وقتي از اين وادي ها گذشت و به وادي عشق رسيد، آنوقت در اين وادي سخن از غير خدا گفتن و عشق ورزيدن به غير محبوب خطا و گناه است.
سخن و راز و رمز عارفان و عاشقان در عشق خداوند نهفته است. براي عاشقان خدا و عارفان بالله هيچ سخني مانند سخن گفتن از خدا سكر آور و مست كننده نيست. عارفان الهي در کلاس هاي درس خود چيزي جز خداوند مطرح نمي کنند. تمام سخن بر سر توحيد وجود و خداي واحد است. معشوق هستي. براي كساني كه عشق حق تعالي را چشيده اند اين نكته بسيار هيجان آميز است. شما ديوان غزليات عرفايي همچون حافظ را برداريد و مطالعه كنيد. تمام سخن از حق و عشق و عاشقي و دوري و وصال دوست است و سخني جز در راه عشق حق تعالي نمي زنند، زيرا جز از خدا لذت نمي برند و جز از ياد خدا سير نمي شوند و شراب طهور آنان خدا است. ياد خدا و سخن گفتن از توحيد است كه مست كننده است.
توحيد تنها نه به معناي يكي بودن خداوند است، توحيد يعني وحدت هستي با خداوند و وحدت انسان با خدا و خدا با ما و روبرو شدن و برابر نشستن انسان با معبود و معشوق هستي و رويت خداوند در تمام مظاهر هستي و جلوه هاي عشق الهي.
اگر گفته مي شود كه شاگردان فلان عارف بعد از بيرون آمدن از كلاس درس او از خود بي خود مي شدند و به حالت مستان حركت مي كردند، به خاطر اين بوده است كه در آن كلاس از عشق حق سخن رفته است و استاد عارف همچون ساقي ميخانه كاسه شاگردان خود را از شراب طهور عشق محبوب پر نموده است.
كساني كه اين تجربه را دارند به خوبي اين حالت را مي شناسند و كساني كه ندارند، چندان براي شان قابل تصور نيست تا خود پس از سلوك راه خدا وارد اين وادي شوند و از عاشقان و محبان خدا گردند و خود از شراب عشق حق بنوشند.
پیامبر اکرم (ص) فرمودهاند: هر کس خود را بشناسد، خدا را میشناسد. چگونه میتوان خود را شناخت و به خدا شناسی رسید؟ «من عرف نفسه، فقد عرف ربه» - هر کس خود را شناخت، خدای خود را شناخته است.
بدیهی است که خداوند متعال از جنس مخلوق و محدود نیست که با رؤیت یا لمس یا شنیدن صدا و سایر ابزار شناخت مادی درک و شناخته شود، بلکه با نشانههای و آثارش شناخته میشود. چنان چه در قرآن کریم نیز همیشه به «اسم» الله که همان نشانههای خداوند منان است اشاره و ارجاع شده است. البته شناخت از روی نشانه [که همان ترجمهی اسم است] برای ذهن و فهم بشر غریب نیست، چرا که ما نه فقط خداوند متعال، بلکه هر چیزی را با نشانههایش میشناسیم. و حتی هر آن از ظواهر مادیات که حس میکنیم نیز برای ما نشانه برای شناخت چیز دیگری است.
به عنوان مثال: با دیدن نشانهی گرما میفهمیم که منبع حرارتی هست، با دیدن روشنایی میفهمیم که منبع نور هست، با افتادن اجسام و یا معلق ماندن آنها میفهمیم که جاذبه هست یا نیست، و با دیدن نظم پی به ناظم و با دیدن حرکت پی به محرک و با دیدن معلوم پی به علت میبریم و این چنین با نشانهها پی به وجود نشانههای برتر یا صاحب نشانه میبریم.
شناخت خداوند متعال نیز از این قاعده مستثنی نمیباشد. خدا محدود و در فضا یا مکانی یا زمانی نیست که در خارج به دنبال او بگردیم. او هستی محض است، پس همه جا هست و در هر کجا و هر چیزی خودش را به ما ارائه داده است و با هر پدیده ای جلوهای غیر قابل انکار بر ما نموده است.
حال در میان نشانهها، چه نشانهای نزدیکتر و قابل شناختتر از «خود» وجود دارد؟ به طور قطع کسی که نتواند خود را بشناسد، دیگری یا دیگران را نیز نمیتواند بشناسد و کسی که خود را نشناخته باشد، دیگری را نیز نمیشناسد و هر کس خود را بشناسد، حتماً خدا را هم مییابد و میشناسد.
به عنوان مثال: به خود مینگرد و مییابد که خودش علت پیدایشش نبوده است و اگر چه دیگرانی در تکامل روابط و علل فیزیکی واسطه بودهاند، اما دیگران نیز مانند خود او محتاج هستند تا کسی به آنان هستی ببخشد. پس مییابد که لابد «هستی بخشی» وجود دارد. انسان در خود مییابد که از سویی فقیر (ناقص) است و از سوی دیگر «عاشق کمال» و هر چه تلاش میکند، برای رسیدن به کمال است. انسان میکوشد تا نقص خود را به علم، ضعفش را با قوت، فقرش را به غنا و ثروت، بیماریاش را به سلامتی و ... مبدل کند. در واقع میکوشد تا نقصش را به کمال برساند. چرا؟ چون عاشق کمال است.
انسان در خود مییابد عاشق کمال است. عشق بیوصف و بیحد انسان به کمالاتی چون علم، قدرت، زیبایی، غنا، حیات، رأفت، رحمت، کرم ... به خاطر عشق بی حد و وصف او به علیم، قادر، جمیل، غنی، حی، رئوف، رحیم، کریم و ... میباشد. پس لابد «هستی و کمال مطلقی» وجود دارد که عشقش در «من» تجلی یافته است. به قول حضرت امام خمینی (ره): «عشق واقعی و عاشق واقعی، دلیل بر وجود معشوق واقعی است».
پس، انسان هر چه بیشتر در خود غور و غوص نماید و هر چه بیشتر خود را بشناسد، هستیبخش و خداوند متعال را بیشتر میشناسد و هر چه بیشتر او را بشناسد، بیشتر عاشقاش میگردد و هر چه بیشتر عاشق شود، بیشتر متعلق و بنده میشود.
«مدرسه ي زندگي»
اگر به جهان پيرامون خود نگاه کنيم، خواهيم ديد دنيا مدرسه ي زندگي است. درس هايي مي دهد که در کودکي، نوجواني و جواني از آن بي خبر بوديم. اما به مرور تجارب گرانقدري را به ما مي آموزد و انتقال مي دهد. اگر دقت کنيم، خواهيم ديد دنيا محل فراز و نشيب است. اگر اين مطلب را به خوبي درک کنيم، آن وقت است که احساس هايي همچون نااميدي، غم و اندوه از صفحه ي زندگي بشر رَخت بر خواهد بست. منتهي ما توجهي به حقيقت دنيا نداريم.
به اين مثال دقت کنيد: برخي تا ليواني را که تا نصف در آن آب است مي بينند، مي گويند نصف اين ليوان خالي است. عده اي ديگر مي گويند نصف آن پُر است. افرادي نيز هستند به پُري ليوان دقت دارند و در آن هنگام از خالي بودن آن نيز غفلت نمي کنند. اين اشخاص افراد واقع بيني هستند. نه منفي بافي مي کنند و نه مُثبت انديش و خيال باف هستند.
که هر دوي اين نگاه ها تک بُعدي است، اما قسم سوم واقع بين و واقع نگرانه است. با اين توضيحات روشن مي شود که ما نيز بايد در دينا هم خوبي ها و ناخوشي ها، کودکي و پيري، سلامتي و بيماري و همه و همه چيز را با هم نگاه کنيم. در اين صورت در زندگي اميدمان و انگيزهايمان واقعي، تنظيم و به اندازه مي شود. نه بيش از اندازه اهل آرزو هاي طول و دراز مي شويم و نه زانوي غم بغل مي گيريم و راکد و نشسته مي شويم.
اگر ما نيز با دنيا آن طور که است و واقعيت دارد، نگاه کنيم و روبرو شويم بسياري از نااميدي ها و نگراني ها، تبديل به اميد و آرامش مي شود. آن وقت است که به آينده خوش بين خواهيم بود و با اين ديد اميد در ما شکل مي گيرد و اهل حرکت و تلاش خواهيم شد.
لازم است به برخي از ويژگي هاي دنيا و واقعيات آن اشاره کنيم:
1.مشکلات در آن دائمي نيست. توجه به اين مطلب در مشکلات توان افراد را افزايش مي دهد. در اين صورت در غم و اندوه آن آدمي چشم به راه گشايش است. اين نگرش و توجه اميد را به ارمغان مي آورد، و پنجره اي جلوي ديدگان انسان مي گشايد که هميشه در مشکلات مي توان به آن چشم اميد دوخت.
گرم و سردش نو بهار زندگى است--- مايهى صدق و يقين و بندگى است
ز آن كه زو بستان جانها زنده است--- اين جواهر بحر دل آگنده است
2. بيشتر اتفاقات در دنيا عام و فراگير است، و يا لااقل عده زيادي را در بر مي گيرد. به طور نمونه زلزله اي اتفاق بيافتد عده اي در آن جان خود را از دست مي دهند. توجه به اين مورد توان ما را در مشکلات بالا مي برد. چرا که متوجه مي شويم مشکلات فقط در خانه ي ما را نزده است، و فقط در کنار ما ننشسته است. اين عموميت و فراگير بودن عاملي براي توان افزائي ما در زندگي و مشکلات است، که در ضمن آن اميد و حرکت در ما شکل مي گيرد.
3. دنيا همان طور که خود محدود است، مشکلات آن نيز همين گونه است. توجه به فاني بودن و اميد به جهان باقي نيز خود اميد را در انسان پرفروغ مي سازد و شعله اي خاموش اميد را به روشنائي مي کشاند.
در مسائل زندگي گام هايي لازم است به ترتيب برداريم تا به نتيجه ي مطلوب برسيم.
«گام اول»
در هر اتفاقي به نظر مي رسد گام اول بايد علت شناسي آن موضوع و مسئله باشد. در غير اين صورت به راهکار عملي، نظري دقيق و کارشناسانه نخواهيم رسيد. از اين رو لازم است که اطلاعات بيشتري در مورد شما پرسشگر گرامي داشته باشيم. از اين رو در صورت تمايل اطلاعات دقيق تري براي ما ارسال کنيد، تا پاسخ دقيق تري ارائه دهيم.
چرا که نااميدي و کم حوصله گي علل گوناگوني مي تواند داشته باشد و هر کدام از آنها نيز شيوه اي خاص خود را مي طلبد.
به طور مثال بايد بدانيم اين مسئله از چه موقعي در شما پديد آمده و منشأ آن چيست؟ آيا مشکل مالي داريد؟ يا در غربت زندگي مي کنيد؟ يا در سن و سال کهنسالي به سر مي بريد و به خاطر برخي مسائلي هم چون کم شدن توان و انرژي در اين سنين اميد و حرکت در زندگي شما کم رنگ شده است؟
مسئله ي شما به هر صورتي که باشد با انديشه و فکر بر روي مطالب ذکر شده بسيار مي تواند مفيد فائده باشد.
«گام دوم»
بعد از علت شناسي، قدم بعدي اصلاح نگرش در افراد است. چرا که بين نگرش و احساساتي همچون اميد و تلاش رابطه ي مستقيمي وجود دارد. منظور از نگرش نوع ديدن خود، اطرافيان، و جهان هستي است. هنگامي افراد اميد را از کف مي دهند و رفتار هدفمند در زندگي ندارند، مطمئناًً پاي يک فکر ناکارآمد در ميان است، که بايد آن فکر را شناسائي و اصلاح و تغيير داد. با تغيير آن است که افراد احساس مناسبي و واقع بينانه اي به خود و محيط پيرامون خود خواهند داشت.
به نظر مي رسد پرسشگر ما احساس و توان حرکت را در زندگي در خود نمي بيند، و يا از يک مسئله اي احساس نارضايتي دارد. به آن مسئله و اتفاقي که زندگي شما را مختل کرده است، برخورد واقع بينانه اي کنيد. اگر آن عامل را مي شود حذف کرد، با کمک گرفتن از ديگران و صبر آن علت را کنار بگذاريد. آري صبر در زندگي هر فردي لازم و بلکه ناچار از آن است. از اين رو امام علي -عليه السلام- فرمودند:«همانا دين داران را نشانه هايي است كه با آنها شناخته مي شوند : ... صبر و حوصله داشتن ...».( ميزان الحكمه/ج 4/ ص 199).
اگر آن مسئله يک امر طبيعي و لازمه ي زندگي است با آن برخوردي واقعي کنيد. به طور مثال اگر با پيري اين حالت در شما ايجاد شده است، با آن کنار بيايد و واقعيت آن را بپذيريد. آيات قرآن به دوران پيري اشاره نموده است«اللَّهُ الَّذي خَلَقَكُمْ مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَ شَيْبَةً يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ هُوَ الْعَليمُ الْقَدير؛ خدا همان كسى است كه شما را آفريد در حالى كه ضعيف بوديد سپس بعد از ناتوانى، قوّت بخشيد و باز بعد از قوّت، ضعف و پيرى قرار داد او هر چه بخواهد مىآفريند، و دانا و تواناست»(روم/54).
خود پذيرش دوران پيري و طبيعي بودن آن مي تواند آرامش و اميد را براي بزرگاني که اين دوران را سپري مي کنند، بسيار کار آمد باشد. در ضمن نگرش واقع بينانه در مسن سالي اين مي تواند باشد که فرد بپذيرد سني را سپري نموده است، اما تجارب گران قدري را با خود دارد و داراي وقار و متانت و سنگيني است که در جواني جاي آن خامي بوده است.
امام علي -عليه السلام- در اين باره به خوبي اشاره فرموده اند:« وقار پيري، نزد من دوست داشتني تر از خرّمي جواني است».( ميزان الحكمه/ج 6/ص 105)
امام صادق -عليه السلام- نيز بيان جالبي دارند که اگر به آن دقت کنيم، ما نيز آن را تصديق خواهيم کرد:«[در روزگاران گذشته ]موي [سر و ريش] مردم سفيد نمي شد. ابراهيم - عليه السلام- موي سپيدي در محاسن خود ديد، عرض كرد: پروردگارا! اين چيست؟ خداوند فرمود : اين وقار است. عرض كرد: پروردگارا! بر وقار من بيفزاي». (ميزان الحكمه/ج 6/ص 105)
«راه کار ديگر»
به خود تلقين کنيد و باورتان را به اين سمت جهت بدهيد و خود را شبيه اهل اميد و تلاش در آوريد. در روايات اين توصيه و راهکار عملي در مورد افرادي که بردبار نيستند به چشم مي خورد «اگر بردبار نيستى، وانمود كن كه بردبارى؛ زيرا كمتر كسى است كه خود را شبيه گروهى كند و بزودى يكى از آنان نشود . (نهج البلاغة / حكمت ٢٠٧). اين روايات يک مطلب کلي را دارد به افراد متذکر مي شود، و آن اين که خود را به يک روشي آراستن و نزديک نمودن انسان را به آن گونه در مي آورد. در روايت ديگر اشاره ي وجود دارد و از آن مي توان چنين نتيجه گرفت که بدون وادار کردن خود به کاري دست يافتن به آن را دور دست و دست نيافتني معرفي مي کند« كسى كه خود را به بردبارى وادار نكند، بردبار نشود». (غرر الحكم / ٤٩٦٥)
«افکار»
از افکار مزاحم اميد دوري کنيد و انديشه هاي واقع بينانه را در ذهن خود پرورش دهيد. چرا که افکار منفي مزاحم رويش اميد و حرکت هستند. تا هنگامي که خدا هست، ياري و توجه او وجود دارد. آري خدا با اهل تقوا است« وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقين؛ و بدانيد خداوند با پرهيزگاران است»(توبه/36). تا خدا هست و همه چيز در يد قدرت او است جاي اميد و حرکت فقط است، فقط.
«عبادت»
خداي متعال ريشه تمام اميدواري انسان است, راهکار رسيدن به اين اميدواري نيز عبادت است. هر عبادتي اثري دارد. هر کس شناخت او از خدا و عبادت بهتر و بيشتر باشد، بهره ي بيشتري از طاعت مي برد. اما بايد دقت نمود که گاهي يک نگرش و فکر نادرست باعث مي شود از طاعت آن طور که بايد و شايد، بهره گيري نکينم.
در ضمن حتماً همين دعا و نماز از نگراني هاي بيشتر شما را دور نگه داشته است. اگر به مطالب بيان شده در قرآن در مورد دنيا و فاني بودن و از موقتي بودن آن دقت کنيد و فکر کنيد حتماً پر اميدتر و بانشاط تر زندگي را سپري خواهيد کرد.
حديث پاياني:امام صادق -عليه السلام- مي فرمايد:« از دو خصلت بپرهيز: بيتابي و تنبلي؛ زيرا اگر بيتاب و كم حوصله باشي، بر حقّ شكيبايي نكني و اگر سست و تنبل باشي، حقّي را نپردازى». (ميزان الحكمه/ ج3 /ص 486)