معاویه در حالیکه پشت سر امام را می نگرد سرش را متمایل به یزید می کند و می گوید : یزید همیشه از این حسین پرهیز کن . هیچگاه با او رودرو نشو . یزید روی صندلی کنار پدرش لم می دهد و با همان حالت مسخره اش می گوید : چرا پدر ؟ معاویه می گوید : در نگاه حسین صلابتی می بینم مثل اینکه خدا اراده نکرده او در مقابل هیچکس سر تعظیم فرود آورد . یزید می گوید : پس چرا در ایام برادرش سکوت پیشه کرد ؟ معاویه با کمی عصبیت می گوید : چون حسین با ادب است ، احترام برادر بزرگترش را نگه داشت . یزید از جایش بلند می شود و چرخی می زند تا اینکه در مقابل پدرش به نحوی قرار می گیرد که مانع نور خورشید شده است سپس می گوید : پدر جان در چشمان من صلابت نمی بینی . قسم به آنکس که به او قسم می خورم ! همین که خدا شما را به هلاکت رساند من هم او را خواهم کشت . معاویه خشمگین می شود و به بوزینه یزید اشاره می کند و می گوید : آرزو داشتم پسرم به اندازه این بوزینه حرف شنوی داشته باشد . یزید بلند می خندد و و به سمت بوزینه شیرجه می زند . بوزینه فرار می کند . یزید همانطور که روی زمین افتاده می گوید : میدانی پدر ! این بوزینه را یک آدم تربیت کرده اگر یک آدم هم مرا تربیت می کرد حرف شنو می شدم .